تبليغاتX
سرخوردگان و پشیمانان از فرقه ی بهائیت - " حسن بهرامی "

                                                       به نام خدا

... حتي نسيم حيات بخش بهاري كه پيك نشاط و زندگي است ، برايم غم انگيز و حسرت زا مي باشد ...

زيرا كه ، يادآور سال هاي بي حاصل زندگي من است ...

وقتي به گذشته هايم مي انديشم ، اندوهي جانكاه ، سراپاي وجودم را، چنان مي فشارد، كه گويي سنگيني آن را ، جز آنكس كه سرنوشتي ، همانند من داشته باشد ، نمي تواند احساس كند ...

 

تو اي خواننده ي عزيز :

شايد ، بارها مرغ روحت ، هواي پرگشادن به جانب حقيقتي را داشته است تا همه لحضه هاي عمرت را ، در راهش نهي ، و فرسودگي و فناپذيري وجودت را به ثبات و بقايش ، پيوند دهي ، و از رنج جانفرساي " نيست شدن " برهي ،

من نيز ، چنين بودم ...

بيش از بيست سال از دوران جواني خويش را ، صادقانه ، فدايش نمودم و بهائيت را ، به عنوان يك حقيقت و يك ديانت ، و پيشوايش را همچون يك معبود و يك محبوب پذيرفتم ، و خدا ميداند ، كه در راهش ، چه رنج ها بردم و چه مأموريت ها كه ، به جان ودل ، در سبيل محبتش ، به پايان رساندم .

اما سرانجام ، در واپسين ِ آن تلاش ها ، در همين اواخر ، به حقايقي دست يافتم كه سخت در اندوه گذشته ام فرو برد ...

اين باز يافته ها ، ناشي از سادگي ام نه ، كه حاصل سال ها تلاش ، مطالعه ، و تجربه بود ، و اي كاش با اين اندوخته ها ، مي توانستم بار ديگر جواني را از سر گيرم .

اكنون ، كسي با تو سخن مي گويد ، كه اشك ندامت در چشمانش حلقه زده ، و لبخند رضايت بر لبانش نقش بسته ، و همه ، از فروغ هدايتي است كه ، بر قلبش تابيده ، و اميدش آنكه :

فارغ از هرگونه تعصب و پيش داوري ، نامه اش را بخواني ...

من ، نه مي خواهم ، و نه انتظار دارم ، كه حرف هايم را ، چون سخنان تشكيلات بهائي ، بدون چون و چرا ، و به اصطلاح " با خضوع بهائيانه " باور داشته باشي ، كه آنجا صحبت از طرد و اخراج است ، و عبرت ديگران شدن ، و اينجا ، آرزوي من آن است كه ، لااقل در تنهائيت ، شهامت خواندن و انديشيدن را داشته باشي ...

اخيراً يكي از احبا ، با كمال شجاعت و افتخار مي گفت :

" نامه اي برايم آمده بود ، همين كه فهميدم از معاندين است ، نخوانده پاره كردم "

و بعضي هم مي گفتند : " حسب الامر محفل روحاني ، اوراق ناريّه ، يعني نامه هاي معاندين را ، سربسته تحويل محفل داده اند " ...

به خدا سوگند ، وقتي فكر مي كنم بيست سال ، اينگونه جسم و جانم اسير ديگران بوده است ، و نيز ، زماني كه به اسارت ديگر همنوعانم مي انديشم ، روانم ، سخت در عذاب است ...

مگر خدا انسان را آزاد نيافريد ؟ پس چرا برده ديگران باشد ؟ ( اشاره به سخن حضرت علي عليه السلام : لا تكن عبد غيرك ، و قد جعلك الله حراً ، بنده و برده ديگري مباش كه خدا تو را آزاد آفريد .)

و مگر نفرمود : « اي فرزندان آدم ، با شما پيمان نبستم كه شيطان را بندگي نكنيد ؟ » « زنهار كه او دشمن آشكارتان است ، و مرا بپرستيد كه اين است راه راستين » ( قرآن كريم ، سوره يس ، آيه ۶۰ )

و آيا تو              اين بيزاري از تحميل ديگران             اين جاذبه پرستش حقيقت خداوند      و اين پيمان را        درخود نمي يابي ؟

مگر جز اين است كه ، اهل بهاء بايد هر۱۹ روز يكبار در اتاقكي گرد هم آيند ، و مؤدبانه ، به تصميماتي كه از جانب محافل بالا دست و بيت العدل برايشان گرفته شده ، گوش فرا دهند ، و « چرا و چگونه » اي در كار نياورند ؟!

اما تو ، به عنوان يك انسان  - كه مسئول زندگي خويش است – هرگز خواسته اي بينديشي ، كه اين فروتني تو ، در مقابل تشكيلات ، آيا در راه پرستش خداوند بي نياز و آفرننده مهربان توست ؟ و يا ارزاني فريب شيطان ؟!

زيرا :       

 « تباه ترين زندگي ها ، ازآن فردي است كه ، تلاشهايش ، دراين دنيا ، به بيراهه باشد . » ( قرآن كريم ، سوره كهف ، آيه ۱۰۴)

اگر خارج از جمع بهائيان ، با تو سخن مي گفتم ، مرا سرزنش ها مي نمودي و سخنم را به گونه هائي تعبير مينمودي ...؟

اما من ، بيست سال در ميان شما بودم ، و حقيقت را در بهائيت مي ديدم . من ، خود به شدت از معاشرت با پژوهشگران مسلمان بر حذر بودم ، ليكن براي يافتن حقيقت ، به يكباره اين سد را شكستم ، و با برخي از آنان سخن گفتم ، و آنچه را كه رهبران بهائي نمي خواستند بدانم ، دانستم .

رهبران بهائي نمي خواهند انسان هاي تشنه ، به سرچشمه آب حيات دست يابند و سراب را ترك گويند !؟

و بدين ترتيب ، پژوهشگراني كه اين حقايق را آشكار مي سازند ، بايستي گرفتار هزاران تهمت و مارك نادرست شوند ، تا : بهائيان از نزديك شدن بديشان بترسند ، وبا سرعت هرچه تمامتر از آنان فرار نمايند !

من نيز ، خود مي دانم ، كه قبل از هرچيز ، مرا با لقب هاي گوناگون معرفي خواهند كرد ، واز عنوان هرگونه تهمتي درباره من ، اِبا نخواهند نمود ، اما ، فعاليت هاي چند ساله ام در تشكيلات " شركت زمزم " ، در پست هاي گوناگون به ويژه در مقام " معاونت حسابداري " نشان دهنده حقيقت سخنم مي باشد .

من ، يقين دارم كه ، همكارانم هيچ يك از اين نسبتهاي ناروا را باور نخواهند نمود . از آن روي كه ، ميدانستم ، ممكن است روزي مرا ، به انواع نسبتهاي نادرست مفتخر ! كنند ، رضايت نامه هاي كتبي گرفتم ، تا راه هرگونه انكاري را از جانب ايشان ببندم .

 

آري ، من ، به اين واقيت رسيدم ، كه سَر سائيدن هائي كه ،من عبادتشان ميدانستم ، تنها ، آستان رهبراني غير الهي را صيقل ميداده است ...

و به دنبال نخستين پژوهشها ، جرقه مقدس شك ، ذهنم را به كاوشي دقيق تر در سلسله مراتب فرماندهي " امر " كشاند ، ودر پايان راه ، آگاهي از ماهيت عالي ترين مرجع رهبري بهائيت – بيت العدل – پرده از چشمانم برداشت .

دوست عزيز :

دوست داري تو نيز گوشه اي از اين واقعيات را آگاه شوي ؟ :

آيا هرگز انديشيده اي ، همان " بيت العدل اعظم الهي " كه همه تصميمات ، از ساحت به اصطلاح " مقدس " و " مصون از خطا " ي آن ، و از طريق تشكيلات وابسته اش ، " عزّ نزول " مي يابند ، و محور اصلي همه تشكيلات است ، بيت العدلي است كه حضرت عبدالبهاء ، و جناب شوقي ، آن را قبول ندارند ، و در نتيجه روح بهاء از آن بيزار است ؟!

بلي ، بيت العدلي كه آنها در فكر تشكيلش بوده اند ، با بيت العدل فعلي ، متفاوت است ، و تنها در " نام " با هم مشتركند ، و اين خود دليل بر بي اصالت بودن بهائيت ، و دور از خدا بودن آن مي باشد . من ، اين مطلب را با استناد به نصوصي كه از خود جناب عبدالبهاء و شوقي در دسترس است به اختصار بيان مي كنم :

 

حضرت عبدالبهاء گفته اند :

رياست بيت العدل با فردي است كه مقام « ولايت امرالله » را داشته باشد ، ولي امرالله در عين مقام رياست ، خود عضو اعظم و ممتاز بيت العدل است و هيچكس نمي تواند او را از مقامش عزل كند ، و از جمله امتيازات مخصوصه ولي امرالله دريافت حقوق الله است .

 

به اين فراز از صفحه ۱۶ " الواح وصاياي حضرت عبدالبهاء " دقت كنيد :

«...و ولي امرالله رئيس مقدس اين مجلس و عضو اعظم ممتاز لا يَنعَزِل(عزل ناشدني) ... و حقوق الله راجع به ولي امرالله است ... » ( نظر اجمالي صفحه۶۸ چاپ ۱۰۷بديع ، و رحيق مختوم جلد ۲ صفحه ۹۳۸ چاپ ۱۰۳ بديع )

 

انتخاب ولي امرالله با مردم نيست ، بلكه حضرت عبدالبهاء خودشان ، تعيين فرموده اند ، بدين ترتيب كه اولين " ولي امرالله " ، نوه دختري خودشان جناب شوقي و بعد از او ، فرزند ( پسر) شوقي ، و بعد از او ، پسرش ، ... و همينطور مقام " ولايت امرالله " و " رياست بيت العدل " در نسل شوقي ادامه خواهد يافت .

البته براي اينكه پس از مرگ هر ولي امر، بين فرزندانش بر سر ولايت امرالله و رياست بيت العدل ، اختلاف نيفتد ، تأكيد شده است كه هر ولي امر ، بايد در زمان حيات خويش ، ولي امر بعدي را تعيين نمايد .

 

بهتر است اين مطالب را نيز ، از زبان مركز ميثاق ( عبدالبهاء ) بشنوي :

« اي ياران مهربان ، بعد از مفقودي اين مظلوم ، بايد اغصان و افنان ِ سدره مباركه و ايادي امرالله و احباي ابهي ، توجه به فرع دو سدره ... يعني شوقي افندي نمايند . زيرا آية الله و غصن ممتاز و ولي امرالله و مرجع جميع اغصان و افنان و ايادي امرالله و احباء الله است و مبين آيات الله و من بعده ، بكراً بعد بكر ، يعني در سلاله او و فرع مقدس ... اي احباي الهي بايد ولي امرالله در زمان خويش مَن هُوَ بَعدَهُ را تعيين نمايد ، تا بعد از صعودش اختلاف حاصل نگردد ... » ( الواح وصايا صفحه ۱۱ تا۱۴ )

 

نمي دانم ، آيا اطلاع داري كه " ولي امرالله " ، آن رئيس مقدس و عضو اعظم ممتاز لاينعزل ، در بيت العدل فعلي وجود ندارد ؟!

و پيش بيني حضرت عبدالبهاء عملي نشده است ؟!

آري ،

بيت العدل موجود ، بيت العدلي نيست كه مورد نظر ايشان بوده است ، بلكه ، اين مجمع ، خودسرانه تشكيل گرديده ، و اطاعت خود را بر اهل بها تحميل نموده است . جناب شوقي ، نه تنها در زمان حيات ، موفق به تشكيل بيت العدل نشد تا رياست آن را احراز نمايد ، بلكه ، بر خلاف نقشه ها و پيشگوئي هاي حضرت عبدالبهاء ، مَقطوعُ النسل هم بود ! و فرزندي برجاي نگذاشت ، تا آن فرزند ولي امرالله بعد از خودش باشد ، و شايد ، روز و روزگاري به فكر تشكيل بيت العدل افتد!

به هرجهت ، شوقي از دنيا رفت ، و چندسال پس از مرگش ، گروهي در " لندن " ! گرد آمده و دست اندركار ساختن مجمعي شدند ، تا نام " بيت العدل" بر آن نهند ، و اطاعت و انقياد آن را ، بر اهل بهاء تحميل نمايند ، حاصل تلاش آنها ، همين بيت العدل موجود است .

اكنون ، ممكن است كسي بگويد : درست است كه با عقيم بودن شوقي ، كاخ " مؤسسه ولايت امر" ناساخته ، فرو ريخت ، و ديگر ولي امرالله و مبين آياتي وجود ندارد ، كه مقام رياست بيت العدل و رهبري بهائيان را به عهده بگيرد ، و حقوق الله را دريافت دارد ، اما اين ، دليل نمي شود كه : حصن متين امرالله شكاف بر دارد و اساس نظم بديع حضرت بهاء الله متزلزل شود .

 

پاسخ چنين كسي را ، از جناب عبدالبهاء ، و جناب شوقي بشنويد :

« حِصن متين امرالله ، به اطاعت مَن هُوَ وَليُ اَمرالله ( كسي كه او ، ولي امرالله است ) محفوظ و مصون ما َند ، و اعضاي بيت عدل ، و جميع اغصان و افنان و ايادي امرالله بايد كمال اطاعت و تمكين و انقياد و توجه و خضوع و خشوع را به ولي امرالله داشته باشند . » ( الواح وصايا صفحه ۱۱ تا۱۴ )

 

جناب شوقي در صفحه ۷۷"دُورِ بهائي" مي نويسد :

«هرگاه ولايت امر ، از نظم بديع حضرت بهاء الله مفتزع شود ، اساس اين نظم بديع متزلزل ، و اِلي الاَبَد محروم از اصل توارثي ميگردد كه به فرموده حضرت عبدالبهاء ، در جميع شرايع الهيه برقرار بوده است .»

 

مي بينيد كه : اگر ولي امر را از نظر بديع حذف كنيم ، اساسش متزلزل خواهد شد . و بنا بر فرمايش جناب عبدالبهاء : ولايت امرالله بايد بر اساس اصل توارث ، حتماً در نسل جناب شوقي برقرار باشد .

راستي ، اگر حضرت عبدالبهاء ميدانستند كه نسل آقاي شوقي مقطوع خواهد بود ، آيا هرگز حاضر مي شدند با چنين آب و تابي ، فرزندان خيالي اورا ، يكي از دوركن اساسي نظم بديع پدرشان قرار دهند؟

و آيا ، اين يك تدبير حكيمانه ديگراز جانب خداوند نيست ، براي رسوا نمودن آنها كه به دروغ دعوي رسالتش را دارند ؟

سخنان قاطع شوقي ، در مسأله ولايت امر و بيت العدل ، حاكي است از اينكه : حتي خود ايشان هم تصور نمي كرده كه : براي هميشه بدون فرزند بماند ، و شايد هم ، اجل مهاتش نداد ، تا چاره اي بينديشد...

به هرجهت ، با قطع نسل او ، هر دو ركن يعني:  ولي امر( يا مركز تبيين) و  بيت العدل ( يا مركز تشريع قوانين غير منصوصه ) ويران گرديد .

و من نميدانم كه تصور تو از ديني كه نه قانون دارد و نه قانونگزار چيست ؟

تصور من ؟ :   انساني است كه َنه سَر دارد ، و َنه َتن !

پيام من به تو ، پيام انساني است كه سالها به يك معشوق دروغين ، عشق ورزيده است ... انساني كه يك سراب را ، آب حيات پنداشته ، و سالها ، از دور به َتلألُؤ دروغين آن دل بسته است ، و اينك ، دلسوخته و افسرده ، به ياد انسانهائي است كه چون گذشته او ، زندگيشان قرباني يك فريب مي شود ، و شايد براي هميشه از زلال چشمه حقيقت راستين ، بي خبر بمانند .

پيام من ، پيام شنوائي و بينائي است ...

و درپايان :

سپاس و ستايش خدايرا ، كه ما را بدين راه ، ره نمود ، كه بدون راهبريش ، هرگز به حقيقت ، ره نمي يافتيم . ( سوره اعراف آيه ۴۷)

خدائي كه ولي مؤمنان است و آنها را از تاريكي به نور ميرهاند .(سوره بقره آيه ۲۵۷)

 

و اكنون ، من وهمسرم و فرزندانم ( كه خدايشان آنها را نيز هدايت فرمود ) با قلبهائي مالامال از ايمان ، ودر هاله اي از اندوه گذشته ها ، در پيشگاه پروردگارمان اقرار مي كنيم :

« اوست تنها معبود و قبله پرستش ما ، كه سخنمان را مي شنود و راز و نيازمان با اوست ... و انساني را نرسد كه از جانب او ، نداي "منم خدا " سَردهد.

حضرت محمد ( كه درود خدا بر او و خاندانش باد ) خود ، بنده ، و پرستنده او ، و آخرين پيامبر راستين است ، و رسالتش :

" اسلام " ( پيك سلامت ، عدالت و برادري ) و كتابش :

" قرآن " ( منشور رسالت همه پيامبران ) كه رسالت " پرستش الله " و رهائي از بردگي است ، كتابي است كه : چون خورشيدي فروزان ، همواره روشنگر راه سعادت انسان است .

دوازده امام : پيشوايان عدل ، جانشينان پيامبر ، و برگزيدگان خدايند ...

نخستين آنها ، علي عليه السلام ( كه به قول آن داشمند مسيحي : آوازه عدالت انسان است ، و قرباني عدالت خويش ، در معبد توحيد )

و ده تن ديگر ، كه يكايك قرباني طلايه داري عدالت شدند ، : در قربانگاه ناسپاسي و جهالت انسانها ،

و آخرينشان :

حضرت مهدي عليه السلام ، حجة بن الحسن العسكري ، امام زمان ، آخرين اميد انسان ، براي رهائي از هر آنچه سياهي و تاريكي است ...

و زنهاركه : بپنداري او ، تنها يك آرزوست ، كه او اكنون زنده است ، درميان همين انسانها ، : تا پذيراي عدلش شوند .

و دور از چشم آنها ، :  تا ديگر قرباني جهلشان نشود .

و آماده است تا ، من وتو آماده شويم ، و تا ، خدايش رخصت دهد ، و زمين را از لوث ناپاكان و فريبكاران بشويد ، و نيكان را وارثان زمين گرداند ... ( سوره انبياء آيه ۳۵ )

و " صلح "  و   " عدل "  و  " وحدت عالم انسان " را نه در جزوات تبليغي ، و پشت تريبون ، كه :

در جامعه انسانها ، و بر گستره زمين ، بپا دارد ... »

« حسن بهرامي »

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 1:5  توسط حسام |