![]() |
![]() |
|
|
به نام خدا ... حتي نسيم حيات بخش بهاري كه پيك نشاط و زندگي است ، برايم غم انگيز و حسرت زا مي باشد ... زيرا كه ، يادآور سال هاي بي حاصل زندگي من است ... وقتي به گذشته هايم مي انديشم ، اندوهي جانكاه ، سراپاي وجودم را، چنان مي فشارد، كه گويي سنگيني آن را ، جز آنكس كه سرنوشتي ، همانند من داشته باشد ، نمي تواند احساس كند ... تو اي خواننده ي عزيز : شايد ، بارها مرغ روحت ، هواي پرگشادن به جانب حقيقتي را داشته است تا همه لحضه هاي عمرت را ، در راهش نهي ، و فرسودگي و فناپذيري وجودت را به ثبات و بقايش ، پيوند دهي ، و از رنج جانفرساي " نيست شدن " برهي ، من نيز ، چنين بودم ... بيش از بيست سال از دوران جواني خويش را ، صادقانه ، فدايش نمودم و بهائيت را ، به عنوان يك حقيقت و يك ديانت ، و پيشوايش را همچون يك معبود و يك محبوب پذيرفتم ، و خدا ميداند ، كه در راهش ، چه رنج ها بردم و چه مأموريت ها كه ، به جان ودل ، در سبيل محبتش ، به پايان رساندم . اما سرانجام ، در واپسين ِ آن تلاش ها ، در همين اواخر ، به حقايقي دست يافتم كه سخت در اندوه گذشته ام فرو برد ... اين باز يافته ها ، ناشي از سادگي ام نه ، كه حاصل سال ها تلاش ، مطالعه ، و تجربه بود ، و اي كاش با اين اندوخته ها ، مي توانستم بار ديگر جواني را از سر گيرم . اكنون ، كسي با تو سخن مي گويد ، كه اشك ندامت در چشمانش حلقه زده ، و لبخند رضايت بر لبانش نقش بسته ، و همه ، از فروغ هدايتي است كه ، بر قلبش تابيده ، و اميدش آنكه : فارغ از هرگونه تعصب و پيش داوري ، نامه اش را بخواني ... من ، نه مي خواهم ، و نه انتظار دارم ، كه حرف هايم را ، چون سخنان تشكيلات بهائي ، بدون چون و چرا ، و به اصطلاح " با خضوع بهائيانه " باور داشته باشي ، كه آنجا صحبت از طرد و اخراج است ، و عبرت ديگران شدن ، و اينجا ، آرزوي من آن است كه ، لااقل در تنهائيت ، شهامت خواندن و انديشيدن را داشته باشي ... اخيراً يكي از احبا ، با كمال شجاعت و افتخار مي گفت : " نامه اي برايم آمده بود ، همين كه فهميدم از معاندين است ، نخوانده پاره كردم " و بعضي هم مي گفتند : " حسب الامر محفل روحاني ، اوراق ناريّه ، يعني نامه هاي معاندين را ، سربسته تحويل محفل داده اند " ... به خدا سوگند ، وقتي فكر مي كنم بيست سال ، اينگونه جسم و جانم اسير ديگران بوده است ، و نيز ، زماني كه به اسارت ديگر همنوعانم مي انديشم ، روانم ، سخت در عذاب است ... مگر خدا انسان را آزاد نيافريد ؟ پس چرا برده ديگران باشد ؟ ( اشاره به سخن حضرت علي عليه السلام : لا تكن عبد غيرك ، و قد جعلك الله حراً ، بنده و برده ديگري مباش كه خدا تو را آزاد آفريد .) و مگر نفرمود : « اي فرزندان آدم ، با شما پيمان نبستم كه شيطان را بندگي نكنيد ؟ » « زنهار كه او دشمن آشكارتان است ، و مرا بپرستيد كه اين است راه راستين » ( قرآن كريم ، سوره يس ، آيه ۶۰ ) و آيا تو اين بيزاري از تحميل ديگران اين جاذبه پرستش حقيقت خداوند و اين پيمان را درخود نمي يابي ؟ مگر جز اين است كه ، اهل بهاء بايد هر۱۹ روز يكبار در اتاقكي گرد هم آيند ، و مؤدبانه ، به تصميماتي كه از جانب محافل بالا دست و بيت العدل برايشان گرفته شده ، گوش فرا دهند ، و « چرا و چگونه » اي در كار نياورند ؟! اما تو ، به عنوان يك انسان - كه مسئول زندگي خويش است – هرگز خواسته اي بينديشي ، كه اين فروتني تو ، در مقابل تشكيلات ، آيا در راه پرستش خداوند بي نياز و آفرننده مهربان توست ؟ و يا ارزاني فريب شيطان ؟! زيرا : « تباه ترين زندگي ها ، ازآن فردي است كه ، تلاشهايش ، دراين دنيا ، به بيراهه باشد . » ( قرآن كريم ، سوره كهف ، آيه ۱۰۴) اگر خارج از جمع بهائيان ، با تو سخن مي گفتم ، مرا سرزنش ها مي نمودي و سخنم را به گونه هائي تعبير مينمودي ...؟ اما من ، بيست سال در ميان شما بودم ، و حقيقت را در بهائيت مي ديدم . من ، خود به شدت از معاشرت با پژوهشگران مسلمان بر حذر بودم ، ليكن براي يافتن حقيقت ، به يكباره اين سد را شكستم ، و با برخي از آنان سخن گفتم ، و آنچه را كه رهبران بهائي نمي خواستند بدانم ، دانستم . رهبران بهائي نمي خواهند انسان هاي تشنه ، به سرچشمه آب حيات دست يابند و سراب را ترك گويند !؟ و بدين ترتيب ، پژوهشگراني كه اين حقايق را آشكار مي سازند ، بايستي گرفتار هزاران تهمت و مارك نادرست شوند ، تا : بهائيان از نزديك شدن بديشان بترسند ، وبا سرعت هرچه تمامتر از آنان فرار نمايند ! من نيز ، خود مي دانم ، كه قبل از هرچيز ، مرا با لقب هاي گوناگون معرفي خواهند كرد ، واز عنوان هرگونه تهمتي درباره من ، اِبا نخواهند نمود ، اما ، فعاليت هاي چند ساله ام در تشكيلات " شركت زمزم " ، در پست هاي گوناگون به ويژه در مقام " معاونت حسابداري " نشان دهنده حقيقت سخنم مي باشد . من ، يقين دارم كه ، همكارانم هيچ يك از اين نسبتهاي ناروا را باور نخواهند نمود . از آن روي كه ، ميدانستم ، ممكن است روزي مرا ، به انواع نسبتهاي نادرست مفتخر ! كنند ، رضايت نامه هاي كتبي گرفتم ، تا راه هرگونه انكاري را از جانب ايشان ببندم . آري ، من ، به اين واقيت رسيدم ، كه سَر سائيدن هائي كه ،من عبادتشان ميدانستم ، تنها ، آستان رهبراني غير الهي را صيقل ميداده است ... و به دنبال نخستين پژوهشها ، جرقه مقدس شك ، ذهنم را به كاوشي دقيق تر در سلسله مراتب فرماندهي " امر " كشاند ، ودر پايان راه ، آگاهي از ماهيت عالي ترين مرجع رهبري بهائيت – بيت العدل – پرده از چشمانم برداشت . دوست عزيز : دوست داري تو نيز گوشه اي از اين واقعيات را آگاه شوي ؟ : آيا هرگز انديشيده اي ، همان " بيت العدل اعظم الهي " كه همه تصميمات ، از ساحت به اصطلاح " مقدس " و " مصون از خطا " ي آن ، و از طريق تشكيلات وابسته اش ، " عزّ نزول " مي يابند ، و محور اصلي همه تشكيلات است ، بيت العدلي است كه حضرت عبدالبهاء ، و جناب شوقي ، آن را قبول ندارند ، و در نتيجه روح بهاء از آن بيزار است ؟! بلي ، بيت العدلي كه آنها در فكر تشكيلش بوده اند ، با بيت العدل فعلي ، متفاوت است ، و تنها در " نام " با هم مشتركند ، و اين خود دليل بر بي اصالت بودن بهائيت ، و دور از خدا بودن آن مي باشد . من ، اين مطلب را با استناد به نصوصي كه از خود جناب عبدالبهاء و شوقي در دسترس است به اختصار بيان مي كنم : حضرت عبدالبهاء گفته اند : رياست بيت العدل با فردي است كه مقام « ولايت امرالله » را داشته باشد ، ولي امرالله در عين مقام رياست ، خود عضو اعظم و ممتاز بيت العدل است و هيچكس نمي تواند او را از مقامش عزل كند ، و از جمله امتيازات مخصوصه ولي امرالله دريافت حقوق الله است . به اين فراز از صفحه ۱۶ " الواح وصاياي حضرت عبدالبهاء " دقت كنيد : «...و ولي امرالله رئيس مقدس اين مجلس و عضو اعظم ممتاز لا يَنعَزِل(عزل ناشدني) ... و حقوق الله راجع به ولي امرالله است ... » ( نظر اجمالي صفحه۶۸ چاپ ۱۰۷بديع ، و رحيق مختوم جلد ۲ صفحه ۹۳۸ چاپ ۱۰۳ بديع ) انتخاب ولي امرالله با مردم نيست ، بلكه حضرت عبدالبهاء خودشان ، تعيين فرموده اند ، بدين ترتيب كه اولين " ولي امرالله " ، نوه دختري خودشان جناب شوقي و بعد از او ، فرزند ( پسر) شوقي ، و بعد از او ، پسرش ، ... و همينطور مقام " ولايت امرالله " و " رياست بيت العدل " در نسل شوقي ادامه خواهد يافت . البته براي اينكه پس از مرگ هر ولي امر، بين فرزندانش بر سر ولايت امرالله و رياست بيت العدل ، اختلاف نيفتد ، تأكيد شده است كه هر ولي امر ، بايد در زمان حيات خويش ، ولي امر بعدي را تعيين نمايد . بهتر است اين مطالب را نيز ، از زبان مركز ميثاق ( عبدالبهاء ) بشنوي : « اي ياران مهربان ، بعد از مفقودي اين مظلوم ، بايد اغصان و افنان ِ سدره مباركه و ايادي امرالله و احباي ابهي ، توجه به فرع دو سدره ... يعني شوقي افندي نمايند . زيرا آية الله و غصن ممتاز و ولي امرالله و مرجع جميع اغصان و افنان و ايادي امرالله و احباء الله است و مبين آيات الله و من بعده ، بكراً بعد بكر ، يعني در سلاله او و فرع مقدس ... اي احباي الهي بايد ولي امرالله در زمان خويش مَن هُوَ بَعدَهُ را تعيين نمايد ، تا بعد از صعودش اختلاف حاصل نگردد ... » ( الواح وصايا صفحه ۱۱ تا۱۴ ) نمي دانم ، آيا اطلاع داري كه " ولي امرالله " ، آن رئيس مقدس و عضو اعظم ممتاز لاينعزل ، در بيت العدل فعلي وجود ندارد ؟! و پيش بيني حضرت عبدالبهاء عملي نشده است ؟! آري ، بيت العدل موجود ، بيت العدلي نيست كه مورد نظر ايشان بوده است ، بلكه ، اين مجمع ، خودسرانه تشكيل گرديده ، و اطاعت خود را بر اهل بها تحميل نموده است . جناب شوقي ، نه تنها در زمان حيات ، موفق به تشكيل بيت العدل نشد تا رياست آن را احراز نمايد ، بلكه ، بر خلاف نقشه ها و پيشگوئي هاي حضرت عبدالبهاء ، مَقطوعُ النسل هم بود ! و فرزندي برجاي نگذاشت ، تا آن فرزند ولي امرالله بعد از خودش باشد ، و شايد ، روز و روزگاري به فكر تشكيل بيت العدل افتد! به هرجهت ، شوقي از دنيا رفت ، و چندسال پس از مرگش ، گروهي در " لندن " ! گرد آمده و دست اندركار ساختن مجمعي شدند ، تا نام " بيت العدل" بر آن نهند ، و اطاعت و انقياد آن را ، بر اهل بهاء تحميل نمايند ، حاصل تلاش آنها ، همين بيت العدل موجود است . اكنون ، ممكن است كسي بگويد : درست است كه با عقيم بودن شوقي ، كاخ " مؤسسه ولايت امر" ناساخته ، فرو ريخت ، و ديگر ولي امرالله و مبين آياتي وجود ندارد ، كه مقام رياست بيت العدل و رهبري بهائيان را به عهده بگيرد ، و حقوق الله را دريافت دارد ، اما اين ، دليل نمي شود كه : حصن متين امرالله شكاف بر دارد و اساس نظم بديع حضرت بهاء الله متزلزل شود . پاسخ چنين كسي را ، از جناب عبدالبهاء ، و جناب شوقي بشنويد : « حِصن متين امرالله ، به اطاعت مَن هُوَ وَليُ اَمرالله ( كسي كه او ، ولي امرالله است ) محفوظ و مصون ما َند ، و اعضاي بيت عدل ، و جميع اغصان و افنان و ايادي امرالله بايد كمال اطاعت و تمكين و انقياد و توجه و خضوع و خشوع را به ولي امرالله داشته باشند . » ( الواح وصايا صفحه ۱۱ تا۱۴ ) جناب شوقي در صفحه ۷۷"دُورِ بهائي" مي نويسد : «هرگاه ولايت امر ، از نظم بديع حضرت بهاء الله مفتزع شود ، اساس اين نظم بديع متزلزل ، و اِلي الاَبَد محروم از اصل توارثي ميگردد كه به فرموده حضرت عبدالبهاء ، در جميع شرايع الهيه برقرار بوده است .» مي بينيد كه : اگر ولي امر را از نظر بديع حذف كنيم ، اساسش متزلزل خواهد شد . و بنا بر فرمايش جناب عبدالبهاء : ولايت امرالله بايد بر اساس اصل توارث ، حتماً در نسل جناب شوقي برقرار باشد . راستي ، اگر حضرت عبدالبهاء ميدانستند كه نسل آقاي شوقي مقطوع خواهد بود ، آيا هرگز حاضر مي شدند با چنين آب و تابي ، فرزندان خيالي اورا ، يكي از دوركن اساسي نظم بديع پدرشان قرار دهند؟ و آيا ، اين يك تدبير حكيمانه ديگراز جانب خداوند نيست ، براي رسوا نمودن آنها كه به دروغ دعوي رسالتش را دارند ؟ سخنان قاطع شوقي ، در مسأله ولايت امر و بيت العدل ، حاكي است از اينكه : حتي خود ايشان هم تصور نمي كرده كه : براي هميشه بدون فرزند بماند ، و شايد هم ، اجل مهاتش نداد ، تا چاره اي بينديشد... به هرجهت ، با قطع نسل او ، هر دو ركن يعني: ولي امر( يا مركز تبيين) و بيت العدل ( يا مركز تشريع قوانين غير منصوصه ) ويران گرديد . و من نميدانم كه تصور تو از ديني كه نه قانون دارد و نه قانونگزار چيست ؟ تصور من ؟ : انساني است كه َنه سَر دارد ، و َنه َتن ! پيام من به تو ، پيام انساني است كه سالها به يك معشوق دروغين ، عشق ورزيده است ... انساني كه يك سراب را ، آب حيات پنداشته ، و سالها ، از دور به َتلألُؤ دروغين آن دل بسته است ، و اينك ، دلسوخته و افسرده ، به ياد انسانهائي است كه چون گذشته او ، زندگيشان قرباني يك فريب مي شود ، و شايد براي هميشه از زلال چشمه حقيقت راستين ، بي خبر بمانند . پيام من ، پيام شنوائي و بينائي است ... و درپايان : سپاس و ستايش خدايرا ، كه ما را بدين راه ، ره نمود ، كه بدون راهبريش ، هرگز به حقيقت ، ره نمي يافتيم . ( سوره اعراف آيه ۴۷) خدائي كه ولي مؤمنان است و آنها را از تاريكي به نور ميرهاند .(سوره بقره آيه ۲۵۷) و اكنون ، من وهمسرم و فرزندانم ( كه خدايشان آنها را نيز هدايت فرمود ) با قلبهائي مالامال از ايمان ، ودر هاله اي از اندوه گذشته ها ، در پيشگاه پروردگارمان اقرار مي كنيم : « اوست تنها معبود و قبله پرستش ما ، كه سخنمان را مي شنود و راز و نيازمان با اوست ... و انساني را نرسد كه از جانب او ، نداي "منم خدا " سَردهد. حضرت محمد ( كه درود خدا بر او و خاندانش باد ) خود ، بنده ، و پرستنده او ، و آخرين پيامبر راستين است ، و رسالتش : " اسلام " ( پيك سلامت ، عدالت و برادري ) و كتابش : " قرآن " ( منشور رسالت همه پيامبران ) كه رسالت " پرستش الله " و رهائي از بردگي است ، كتابي است كه : چون خورشيدي فروزان ، همواره روشنگر راه سعادت انسان است . دوازده امام : پيشوايان عدل ، جانشينان پيامبر ، و برگزيدگان خدايند ... نخستين آنها ، علي عليه السلام ( كه به قول آن داشمند مسيحي : آوازه عدالت انسان است ، و قرباني عدالت خويش ، در معبد توحيد ) و ده تن ديگر ، كه يكايك قرباني طلايه داري عدالت شدند ، : در قربانگاه ناسپاسي و جهالت انسانها ، و آخرينشان : حضرت مهدي عليه السلام ، حجة بن الحسن العسكري ، امام زمان ، آخرين اميد انسان ، براي رهائي از هر آنچه سياهي و تاريكي است ... و زنهاركه : بپنداري او ، تنها يك آرزوست ، كه او اكنون زنده است ، درميان همين انسانها ، : تا پذيراي عدلش شوند . و دور از چشم آنها ، : تا ديگر قرباني جهلشان نشود . و آماده است تا ، من وتو آماده شويم ، و تا ، خدايش رخصت دهد ، و زمين را از لوث ناپاكان و فريبكاران بشويد ، و نيكان را وارثان زمين گرداند ... ( سوره انبياء آيه ۳۵ ) و " صلح " و " عدل " و " وحدت عالم انسان " را نه در جزوات تبليغي ، و پشت تريبون ، كه : در جامعه انسانها ، و بر گستره زمين ، بپا دارد ... » « حسن بهرامي » |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 1:5 توسط حسام |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1386 شهریور 1386 |
|
RSS
|