تبليغاتX
سرخوردگان و پشیمانان از فرقه ی بهائیت - "مسعود اعظم "

برادرروحاني ودوست عزيزبهائي

سلام ودرود صميمانه مرا بپذير ، با اميد پذيرش ، جملاتي چند با تو دوست عزيز درد

 دل مي كنم واميدم آن است كه از مسئوليت بزرگ خويش ، وظيفه اي كوچك انجام

 داده باشم .در حدود پنج سال پيش بر اثر روح كاوشگري كه در نهاد هر انساني وجود

دارد، و به دنبال انگيزه ي پژوهش و كاوشي كه يك جوان از آن برخوردار است ، بر

 آن شدم تا از آئين تو دوست روحاني اطلاعي به دست آورم و به قول شما " تحري

 حقيقت" كنم .

به دنبال اين خواست با برخوردها و تماس هائي چند شيفته آئينت گشته ، بدين معتقد

 شدم كه آنچه مي جستم يافتم و به همين سبب تقاضاي تسجيل كرده و به جرگه احبا

پيوستم تا به تمام معني خود را بهائي احساس كرده باشم و به دنبال اين احساس بود

 كه به كوشش و جديت پرداخته تا هم بيشتر و هم بهتر آئيني كه بدان سرسپرده بودم بشناسم و هم در ترويج

 آن اقدامي بنمايم و دراين راه قدمي بجان خريدم ولي به خود قبولاندم كه بايد در راه رسيدن به حقيقت و نشر

آن ، مصائب را چون شربتي بنوشم و دندان برجگر نهم و آنگاه بود كه : به دنبال روح كاوشگر درونم در

 آثار و الواح بهائيت به مطالعه و جستجو پرداختم .

اما چه بگويمت اي برادر كه چون پوسته اين آئين را كنار زدم و حصار هاي برون را شكسته به درون راه

يافتم در عمق و ژرفاي اين آئين و پيروانش چه چيزها يافتم و با چه حقايقي روبرو شدم ،نمي دانم چه بگويم

و چگونه ترسيمي از آنچه يافته ام برايت داشته باشم .

روح حقيقت جويم چگونه مي توانست آئيني را پذيرا باشد كه تمامي عبادت و پرستشم را ارزاني انساني

 مي دارد و دستور مي دهد كه به گاه نماز بسوي بارگاه آن انسان بايستم و قلباً متوجه او ياشم كه راز و

 نيازم با غير او نيست و سخنم را غير او شنوانه ( دروس الديانه ، محمد علي قائني ) . آيا به راستي

 پذيرفتني است انساني را به جاي خدا قرار دادن و اورا عبادت كردن ؟!

 من مي بايست با گرايشم بدين آئين سخناني اين چنين را بپذيرم كه انساني به عنوان رهبر اين كيش در

 گوشه اي از زندان فريادِ منم خدا و جز من ِ زنداني ِ تنها ، خدائي نيست ، برآورد ( صفحه ۲۲۹ آثار قلم

 اعلي جلد ۱ ، بهاء الله ) .

او سپس از دست بندگان بي شرمي كه : خدايشان را به بند كشيده اند و به رنجش افكنده آه و ناله سر دهد و

 شِكوه و گلايه سازد ( صفحه ۱۱۵ الواح نازله ، بهاء الله ) .

دوست عزيز چگونه مي توانستم به رهبري سرسپارم و به عنوان پيك الهيش بپذيرم كه خود به گفتار خويش

 ايمان نداشته و با تهديدي چند و تنبيهي اندك از آنچه ادعا كرده دست مي شويد ( صفحه ۱۳۸ و ۱۴۸

تلخيص تاريخ نبيل زرندي ) و خود را انساني ضعيف و ذليل و فردي بي دانش و علم مي خوانَد ( صفحه 

۲۰۴ و۲۰۵كشف الغطاء ، گلپايگاني ) .

اما آنچه يكباره تكاني داده و به فكرم واداشت و نيز به حيرتم افكند و مرا به كلي از راهي كه مي رفتم ،

 مأيوس نمود ، دريافت اين حقيقت بود كه اصلاً مرا چه دل خوش مرده ام به چنين آئين آسماني ؟!!

آئيني كه منبع وحي آن دولت روسيه است و رابط وحي ، سفيرش كينياز دالگوركي ، و رهبر اين آئيني كه

وي را حامي انسان هاي رنجيده شناخته بودم ، خود امانت و سرسپرده آن دولت استعمارگر است.

( صفحه ۳۴جلد ۱ قرن بديع ، شوقي افندي ) و ديگر اينكه رهبري ديگر از كيش من از دولت استعمار پيشه

ي انگليس ،لقب و نشان قهرمان knight  hood    مي گيرد و نمي دانم چه خدمت بزرگ به اين دولت

بيگانه نمود كه اين چنين شايسته تشويق و تمجيد آن دولت ، قرار گرفته است .

آنجابود كه احساس كردم به جاي آن زرق و برق ها ، در درون اين آئين جز تاريكي و تيرگي هيچ نيست و

آوائي كه از دور خوش بود بس كريه مي شنوم ، و پهندشت پر آبي كه از كناري ديده بودم ، از نزديك سرابي

 بيش نمي بينم ، و ديگر حقايقي تلخ كه نميدانم چگونه آنها را بازگو كنم و اكنون عزيز برادر انصاف ده اگر

 در اين مقام و مواجهه ي با اين حقايق به جايم بودي چه مي كردي ؟ آيا به جز راه يابي از خداي بزرگ و

 سرسپردن به آستان بندگيش و طلب كمك از او راهي برايم بود؟

و اينك بسي خرسندم كه خدايم مرا كه سالها ، جواني خودرا به اعتقاد به آئيني اين چنين به سر برده و شايد

 انسان هائي ناآگاه را نيز بدين راه خوانده بودم ، بار ديگر به آستانش پذيرايم شد و به آئين زنده و جاويد

خود – اسلام – رهنمونم ساخت .

صميمانه خداي راستيني را شكر گزارم كه نه چون خداي بهائيت مجسمه اي است سراسر عجز ، و انساني

سراسر نياز ، بلكه خدائي است با قدرت و شوكت ، كه قرآن و اسلام همانند و هماوردي برايش نمي داند و

 چيزي به مثابه اش نمي شناسد و نيز بسي افخار دارم كه به خاتميت بزرگ پيامبر راستين اسلام اعتقاد

 داشته و او را به عنوان رسول آخرين پروردگار و فرجام انبياء الهي پذيرايم . همان يزرگ پيامبري كه نويد

 مي دهد ، فرزندش مهدي ( عج ) دوازدهمين ائمه به روزگاري قيام كند و جهان را سراسر از برادري و

برابري آكنده سازد و جامعه اي نوين برپا نمايد .به امام آن امام راستين ، حجة ابن الحسن (عج ) اعتقاد

 راسخ دارم و به غيبت و درازعمريش نيز ، و انتظار قيام شكوهمندي را مي برم و سر به آستان

ولايتش مي سايم .

و باز خدايم را سپاس مي دارم كه راه حق را به من نمود و از ضلالت و گمراهيم رهانيد .

و اكنون تو اي برادر عزيز و دوست روحاني ، لحظه اي فرمان پر ارج درون پژوهشگرت را به پاسخ مثبت،

 جوابگوباش و بينديش . اگرچه اعتراف دارم كه بسي بي تقصيري ، چرا كه بهائيت و مبلغان ، به تو و هم

 مسلكان بهائيت اجازه فكر كردن و تحقيق را نمي دهند و در برابر پژوهش و جستجويت سد و بند هاي

 فراواني بسته اند .

اما تو بي هراس از توبيخ و طرد ، حقيقت را جستجو كن و بهائيت را از درون ببين و آثار و

 الواح را خودمطالعه كن و خوب مطاله كن . و بدان كه خداوند كساني را كه درراه شناخت حقيقت كوشش

مي كنند راهنمائي خواهد نمود .

و اكنون پوزش مي طلبم از اينكه زماني از وقت تو را گرفته ام كه به درد دلم گوش فرا دهي و از تو سپاس

مي دارم .و مي خواهم كه به سخن آخرم گوش فرا دهي .

تو دوست حقيقت جوئي كه تا اين حد ، پژوهش را مقدس ميدانسته اي كه حاضر به شنيدن سخنانم تا اينجا با

شهامتي آزاد منشانه شده اي ، و فرمان پاره كردن نامه ها را كه ، مخالف روح حقيقت پژوهت بوده پشت

سرنهاده اي ، اكنون در پايان سخن ، تنها پيك اميدم را روانه ات مي كنم و اين نخستين گام حقيقت جويت را

به انجامي روشن در آغوش خورشيد ، آرزو مي كنم .

آغوش حمايت و پذيرش جامعه اسلامي به روي هر انسان آزاد انديش و راستي جوئي گشاده است .

 درود بي پايان              بر انديشمندان حق جو            و بر رادمردان كوشا

  آرزو مند توفيقتان              مسعود اعظم       ۵/ ۹ / ۱۳۵۳

                                   

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 1:5  توسط حسام |